داستان

داستان کوتاه جزای روز قیامت

یک سال رئیس بخارا به حج رفت. چون به نزدیک عرفات رسید، درویشی پیش او آمد با پای برهنه و تاول زده، تشنه و گرسنه به رئیس بخارا گفت: «آیا روز قیامت جزای من مثل جزای تو باشد؟». رئیس جواب داد: «حاشا که خدای عزوجل من را چون جزای تو دهد، زیرا که من متمول هستم و به فرمان خدا آمدم و تو برخلاف فرمان خدا آمدی. ». برای خواندن داستان های خنده دار آموزنده قصه و حکایت در گوگل داستان جهانی‌ها را سرچ کنید و از داستان های متنوع ما دیدن فرمایید امیدواریم از خواندن داستان ها لذت ببرید. همچنین در قسمت همچنین ببنید می توانید پست های دیگه این بخش را مشاهده کنید. همچن

داستان کوتاه روز داستان کوتاه قیامت داستان روز قیامت

ادامه مطلب ...
داستان خنده‌دار کوتاه

مهارت‌ها، علوم، توانایی‌ها و تجارب فقط زمانی مثمرثمر است که شما در جایگاه واقعی و درست خود باشید. پس همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرار دارید؟. آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت و گویی به شرح زیر صورت گرفت:. بچه شتر: «مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می‌تونم ازت بپرسم؟». شتر مادر: «حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟». بچه شتر: «چرا ما کوهان داریم؟». شتر مادر: «خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی‌شود بتوانیم دوام بیاوریم. ». بچه شتر: «چرا پاهای ما دراز و کف

داستان خندهدار کوتاه داستان های خندهدار داستان کوتاه خندهدار

ادامه مطلب ...
داستان – شمس و مولانا

داستان آموزنده “شمس و مولانا”. می گویند:روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد. شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید:آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟. مولانا حیرت زده پرسید:مگر تو شراب خوارهستی؟!. شمس پاسخ داد:بلی. مولانا:ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!. ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن. ـ در این موقع شب ،شراب از کجا گیر بیاورم؟!. ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند. – با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت. – پس خودت برو و شراب خریداری کن. – در این شه

داستان شمس و مولانا داستان شمس با مولانا داستان شمس مولانا

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه – عیب کوچیک عروس

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد. جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است. پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود. جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد. پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد. جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیو

داستان کوتاه عروس

ادامه مطلب ...
داستان بوی کباب

فقیری از کنار دکان کباب فروشی می‌گذشت. مرد کباب فروش گوشت‌ها را روی آتش نهاد و باد می‌زد طوری که بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت. او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس به راه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست او را گرفت و گفت: کجا می‌روی؟ پول دود کباب را که خورده‌ای بده! از قضا شیخی از آنجا می‌گذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری می‌

داستان کباب بوی کباب داستان بوی کباب

ادامه مطلب ...
داستان؛ارزش پدر

پدر دستشو میندازه دوره گردنه پسرش میگه پسرم من شیرم یا تو؟. پسر میگه : من. !. پدر میگه : پسرم من شیرم یا تو؟!. پسر میگه : بازم من شیرم…. پدر عصبی مشه دستشو از رو شونه پسرش بر میداره میگه : من شیرم یا تو!؟. پسر میگه : بابا تو شیری…!. پدر میگه : چرا بار اول و دوم گفتی من حالا میگی تو ؟. پسر گفت : آخه دفعه های قبلی دستت رو شونم بود فکر کردم یه کوه پشتمه اما حالا…. منبع:asriran. com.

ادامه مطلب ...
داستان؛بهترین دوست

روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر می‌کرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و به سرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند. عارف به حضور شاه شرف‌یاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود. استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: “بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آن‌ها سپری کن. ”. شاهزاده با تمسخر گفت: “من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! ” عارف اولین عروسک را برداشته و تکه

ادامه مطلب ...
داستانک ابوریحان و مزدور

روزی ابوریحان درس به شاگردان می گفت که خونریز و قاتلی پای به محل درس و بحث نهاد. شاگردان با خشم به او می نگریستند و در دل هزار دشنام به او می دادند که چرا مزاحم آموختن آنها شده است . آن مرد رسوا روی به حکیم نموده چند سئوال ساده نمود و رفت . فردای آن روز، شاعری مدیحه سرای دربار، پای به محل درس گذارده تا سئوالی از حکیم بپرسد شاگردان به احترامش برخواستند و او را مشایعت نموده تا به پای صندلی استاد برسد. که دیدند از استاد خبری نیست هر طرف…. را نظر کردند اثری از استاد نبود . یکی از شاگردان که از آغاز چشمش به استاد بود و او را دنبال می نمود در میا

ادامه مطلب ...
داستان خیانت سام

هر کی میخواست یه زندگی عاشقانه رو مثال بزنه بی اختیار زندگی سام و مولی رو بیاد می آورد. یه زندگی پر از مهر و محبت. تو دانشگاه بصورت اتفاقی با هم آشنا شدن ،سلیقه های مشترکی داشتن ،هر دو زیبا ،باهوش و عاشق صداقت و پاکی بودن و خیلی زود زندگی شون رو تو کلیسا با قسم خوردن به اینکه که تا آخرین لحظه عمرشون در کنار هم بمونن تو شادی دوستان و خانواده هاشون آغاز کردن. همه چیشون رویایی بود و با هم قرار گذاشتن بودن یک دفترچه خاطرات مشترک داشته باشن تا وقتی پیر شدن اونا رو برای نوه هاشون بخونن و با یاد آوری خاطرات خوش هیچوقت لحظه های زیبای با هم بودن رو از

داستان خیانت داستان سام خیانت سام

ادامه مطلب ...
داستان آموزنده شیوانا

جهانی‌ها -> داستان. در دهکده شیوانا پیرمرد مزرعه‌داری بود که چندین خواهر و برادر داشت، اما از میان آن‌ها بیشتر خواهری را تحویل می‌گرفت که وضع مالی خوبی داشت و همسر و فرزندی نداشت. ازسوی دیگر همسر مزرعه‌دار از اینکه شوهرش همه زمان خود را به خواهرش اختصاص داده بود و به او و زندگی‌اش نمی‌رسید، گله‌مند بود. روزی او و همسرش دربازار دهکده شیوانا را دیدند. بلافاصله زن لب به شِکوه گشود و گفت: «مرا راهنمایی کنید و بگویید چه کنم؟! این مرد تمام فکروذکرش خواهرش شده است؛ درحالی‌که همه ما می‌دانیم برای گرفتن پول‌های او نقشه دارد؛ اما او می‌گویدکه محبت خواه

داستان آموزنده داستان شیوانا داستان های شیوانا

ادامه مطلب ...
داستان طنز جوراب

جهانی‌ها -> داستان. در آن صبح پاییزی سال 1990 وقتی داشتم جوراب هایم را میپوشیدم، هیچ فکر نمیکردم یک جفت جوراب کتان ناقابل بتواند زندگی مرا تغییر دهد. آن روز قرار بود دوستانم به خارج شهر بروند و من قول داده بودم از حیوانات آنها مراقبت کنم ولی این حیوانات نه سگ بودند که قرار باشد با آنها بیرون بروم و نه گربه که قرار باشد خاکشان را عوض کنم. آنها تعدادی مرغ بودند که دوستانم از دامداری صنعتی نجات داده بودند. با این حال، با خودم فکر کردم آیا نگهداری از چند تا مرغ میتواند کار سختی باشد؟. هنوز چند دقیقه از رسیدنم به خانه دوستانم نگذشته بود که متوجه شد

داستان طنز جوراب طنز

ادامه مطلب ...
داستانی از مثنوی معنوی

جهانی‌ها -> داستان. موشی کوچک مهار شتری را در دست گرفته به جلو می کشید و به خود می بالید که این منم که شتر را می کشم. شتر با چالاکی در پی او می رفت. در این اثنا شتر به اندیشه ی غرور آمیز موش پی برد. پیش خود گفت : «فعلا سرخوشی کن تا به موقعش تو را به خودت بشناسم و رسوا گردی. ». همین طور که می رفتند به جوی بزرگی رسیدند. موش که توان گذر از آن رودخانه را نداشت بر جای ایستاد و تکان نخورد. شتر رو به موش کرد و گفت : «برای چه ایستاده ای ؟! مردانه گام بردار و به جلو برو. آخر تو پیشاهنگ و جلودار منی. ». موش گفت : «این آب خیلی عمیق است. من می ترسم غر

داستانی از مثنوی معنوی مثنوی معنوی

ادامه مطلب ...
داستان زیبای معنی عشق

جهانی‌ها -> داستان. خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می‌کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات…. خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می‌کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آنقدری گیرشان می‌آمد که فقط شکمشان را به سختی سیر کنند. اما یک سال بدون هیچ علتی، محصول کمی بیشتر از حد معمول بدست آمد، در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول بدست آوردند…. زن کاتالوگ کهنه

داستان زیبای عشق معنی زیبای عشق

ادامه مطلب ...
داستان نصوح مردی که در حمام زنانه کار میکرد

جهانی‌ها -> داستان. نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او مردی شهوتران بود با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرارمعاش می کرد هم ارضای شهوت. گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست. او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد. دختر ش

ادامه مطلب ...
موضوع انشا ازدواج چیست؟

موضوع انشا: ازدواج چیست؟. پیش بابایی می روم و از او می پرسم:. “ازدواج چیست؟”. بابایی هم گوشم را محکم می پیچاند و می گوید:. “این فضولی ها به تو نیومده، هنوز دهنت بوی شیر میده، از این به بعد هم دیگه توی خیابون با دخترای همسایه ها لی لی بازی نمی کنی، ورپریده!”. متوجه حرف های بابایی و ربط آنها به سوالم نمی شوم، بابایی می پرسد:. “خب حالا واسه چی می خوای بدونی ازدواج یعنی چی؟!”. در حالی که در چشمهایم اشک جمع شده است می گویم:. “بابایی بهتر نیست اول دلیل سوالم رو بپرسید و بعد بکشید؟!”. بابایی با چشمانی غضب آلوده می گوید:. “نخیر! از اونجایی که من سلطان

موضوع انشا ازدواج موضوع انشا ازدواج چیست؟

ادامه مطلب ...
حکایت قضاوت بهلول

جهانی‌ها -> داستان. هارون الرشید درخواست نمود کسی را برای قضاوت در بغداد انتخاب نمایید. اطرافیان او همه با هم گفتند عادل تر از بهلول سراغ نداریم او را انتخاب نمایید. خلیفه دستور داد بهلول را نزد او بیاورند. بعد از دیدار با بهلول به او پیشنهاد قاضی شدن در بغداد را داد. بهلول گفت : من شایسته این مقام نیستم و صلاحیت انجام چنین کاری را ندارم. هارون الرشید گفت : تمام بزرگان بغداد تو را انتخاب کرده اند چگونه است که تو قبول نمی کنی !. بهلول جواب داد : من از اوضاع و احوال خودم بیشتر اطلاع دارم و این سخن یا راست است یا دروغ. اگر راست است که من به دلیلی

حکایت قضاوت حکایت بهلول قضاوت های بهلول

ادامه مطلب ...
داستان روز قبل از اعدام

جهانی‌ها -> داستان. آخرین باری که دیدمش پانزدهم آگوست بود. درست شب قبل از اعدامش!. اصولا شب قبل از اعدام نمی ذارن که کسی به فرد اعدامی نزدیک بشه. اون شب ها من با شادی زیاد به تخت خودم می رفتم و روز بیست و هشتم آگوست رو انتظار می کشیدم و همش صحنه ای که قرار بود آزاد بشم رو برای خودم تو ذهنم مرور می کردم. نیمه شب بود که یه عده با صدای خیلی زیاد درب سلول ما رو باز کردند و ادوارد زندانبان که بین بچه ها به “ادوارد” معروف بود، با لگدهای آرومی که به کتف من می زد من رو بیدار کرد. من روی پایین ترین تخت از تختهای سه طبقه زندان می خوابیدم چون به خاطر مش

داستان قبل از اعدام

ادامه مطلب ...
داستانک زیبای قانون بیمارستان

پیرمردی در حالی که کودکی زخمی و خون‌آلود را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت: «خواهش می‌کنم به داد این بچه برسید. ماشین بهش زد و فرار کرد. ». پرستار گفت: «این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو قبل از بستری و عمل پرداخت کنید. ». پیرمرد گفت: «اما من پولی ندارم. حتی پدر و مادر این بچه رو هم نمی‌شناسم. خواهش می‌کنم عملش کنید. من پول رو تا شب فراهم می‌کنم و براتون میارم. ». پرستار گفت: «با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید. ». اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت: «این قانون بیمارستانه، اول پول بعد عمل. باید پ

ادامه مطلب ...
داستان بسیار زیبای امثال تو نیاز به طناب ندارد

جهانی‌ها -> داستان. یکی از شاگردان شیخ انصاری می گوید: «در دورانی که در نجف اشرف نزد شیخ انصاری به تحصیل مشغول بودم، شبی شیطان را در خواب دیدم که بندها و طناب های متعددی در دست داشت. از شیطان پرسیدم: “این بندها برای چیست؟” پاسخ داد: “اینها را به گردن مردم می اندازم و آنها را به سوی خویش می کشم و به دام می افکنم. دیروز، یکی از طناب ها را به گردن شیخ انصاری انداختم و او را از اتاقش تا اواسط کوچه ای که منزل شیخ در آن است، کشیدم، ولی افسوس که بر خلاف زحمات زیادم، شیخ از قید رها شد و بازگشت”. هنگامی که شیطان این ماجرا را نقل کرد، از او پرسیدم: “اکن

ادامه مطلب ...
داستان پهلوان شکم سیر

جهانی‌ها -> داستان. روزی از روزها هارون الرشید از بهلول دیوانه پرسید :. ای بهلول بگو ببینم نزد تو ” دوست ترین مردم ” چه کسی است ؟. بهلول پاسخ داد : همان کسی که شکم مرا سیر کند دوست ترین مردم نزد من است !. هارون الرشید گفت : اگر من شکم تو را سیر کنم مرا دوست داری ؟. بهلول با خنده پاسخ داد : دوستی به نسیه و اما و اگر نمی شود !. همچنین ببینید. قصه زیبای سه بچه خوک. داستان آموزنده گاهی باید آرام حرکت کردن. داستان جوجه اردک زشت. قصه قصر پادشاه. داستان خرس تنبل. داستان مادر خود عید بود. داستان سلام بی‌جواب. داستان لاک‌پشت ناراضی. داستان شمع قرمز. منب

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه